کد خبر : 26607
تاریخ انتشار : یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۸:۰۶

روایت محمدمحمودی نورآبادی از دیدار؛

دیدار خانواده شهیدان ستار و عبدالرسول محمودی با رهبر انقلاب

دیدار خانواده شهیدان ستار و عبدالرسول محمودی با رهبر انقلاب
خانواده شهیدان ستار و عبدالرسول محمودی همراه با جمعی از خانواده‌های شهیدان دفاع مقدس، مدافع حرم و شهدای دفاع از مرزها و امنیت به زیارت مقام معظم رهبری رفتند.؛

نویسنده خوش آوازه فارسی که برادر بزرگترش بین شهدای دفاع مقدس ستاره شد و برادر کوچکترش هم بین شهدای مدافع حرم اوج گرفت و به ستاره‌ها رسید، بیست و سوم بهمن ماه۹۷ همراه با جمعی از خانواده‌های شهیدان دفاع مقدس، مدافع حرم و شهدای دفاع از مرزها و امنیت به زیارت مقام معظم رهبری رفتند.

محمد محمودی نورآبادی که در سطح کشور شناخته‌تر از استان فارس است از این دیدار حاشیه نویسی جالبی داشته که در ادامه می‌خوانیم:

✳دیدار با حضرت آقا

 «نزدیکای ظهر است. جمع شده‌ایم در سالنی با حدود پنجاه متر مساحت که با موکت عسلی رنگ فرش شده است. برای پدر صندلی گذاشتند.

خادمان برایمان چایی می‌آورند. استکان‌های ریز نقش شیشه‌ای با قندانی کوچک که صفا و سادگی روزهای خوش ییلاق و قشلاق ایل را تداعی می‌کند. پدر خوش چایی است. مثل همیشه، داغ و لب‌سوز چایی را بالا می‌کشد.

محافظان و فیلمبردارن، سرگرم کار خودشان هستند. اذان که تمام می‌شود، جماعت ۳۰ نفره از جای بلند می‌شوند. معلوم است که آقا دارد می‌آید. مادر با قاب عکس سر راهش قرار می‌گیرد. آقا سلام می‌کند و به تصویر جگرگوشه‌های مادر خیره می‌شود و پلک می‌زند و گام بر می‌دارد. می‌رسد به سجاده و قامت می‌بندد به نماز. من و عباس صف دوم هستیم. حس غریبی داریم. ستار نیست اما انگار هست و می‌بینمش که با همان چشم‌های دقیقش آقا را به تماشا ایستاده است. خیلی زود گلویم پر از بغض و چشم‌هایم خیس اشک می‌شود.

نماز ظهر و عصر که تمام می‌شود، آقا روی صندلی می‌نشیند. همه دور و برش می‌نشینیم. پدر و مادرم با دو پدر شهید دیگر هم رو صندلی نشسته‌اند.

آقا باز سلام می‌کند و از حضور مردم در ۲۲ بهمن می‌گوید و سپس موضوع شهدای حرم را دنبال می‌کند.

_ «کاری که فرزندان شما کردند، دشمن را به تعجب وا داشت. کار برزگی بود. دشمن حساب آمد دستش که نمی‌شود با این ملت در افتاد..‌.»

سخنرانی کوتاه و بعد گفت‌وگویی دو طرفه شکل می‌گیرد. اولین خانواده ما هستیم. آقا کاغذی را دست می‌گیرند و نگاه می‌کنند؛

_ «پدر شهیدان عبدالرسول و ستار محمودی تشریف دارن؟»

پدر کنار دستش دست بلند می‌کند و می‌گوید: خدمت حضرتعالی هستم آقا.

آقا سلام و احوال پرسی می‌کنند و بابا با همان لحن قاطع و صمیمیت همیشگی جواب می‌دهد؛ سلام از ما… خیلی ممنون هستیم. برای زیارت شما آمده‌ایم و خوشحال‌.

آقا خوش آمد می‌گویند و می‌پرسند: «عبدالرسول چند سالش بود؟» پدر می‌گوید: ۱۹ سال حضرت آقا

_«عجب! ستار چند سالش بود؟‌‌»
پدر بغضش را فرو می‌خورد و می‌گوید: ستار چهل سالش بود.

آقا می‌پرسند: «خودت هم جبهه رفتی؟»
 نه آقا… ما گرفتار زراعت و کشاورزی بودیم و بچه‌ها می‌رفتند.

آقا لبخندی می‌زنند و می‌گویند: «بله شما پشت جبهه را نگه می‌داشتید.» و تشکر می‌کنند و به کاغذ خیره می‌شوند و می‌گویند: «سرکار خانم عالم ضرغامی مادر شهیدان محمودی تشریف دارن؟»

مادر در سمت چپ آقا از روی صندلی کمی جا به جا می‌شود و می‌گوید: بله حضرت آقا. و سلام می‌کند. آقا جواب می‌دهند و احوال پرسی می‌کنند.

مادر که دعایش می‌کند، آقا می‌گویند: «حاج خانم این دعای شما خیلی قیمت دارد. ما نیاز داریم به این دعاهای شما».

مادر می‌گوید: خاک پای تو، نور چشم ما… خداوند پیروزت کنه.
آقا هم برای سلامتی و عاقبت به خیری مادر دعا می‌کنند.

نوبت به خانم و بچه‌های ستار می‌رسد. آقا با همسر شهید و زهرا خانم هم احوال‌پرسی می‌کند. ابوالفضل را صدا می‌زند که جلو برود. ابوالفضل در حالی که قاب عکسی از پدرش را در دست دارد، به آقا نزدیک می‌شود. آقا صورتش را چند بار می‌بوسند. ابوالفضل ذوق زده و متحیر است. می‌خواهد برگردد که مادرش خطاب به آقا می‌گوید: چفیه‌تان را به ابوالفضل بدهید ممنون می‌شوم.
آقا چفیه را دور گردن ابوالفضل می‌اندازند.

بعد از احوال‌پرسی با خواهر بزرگمان صغری خانم، نوبت من و عباس است. هر دو دست بلند کرده، خود را به آقا نشان می‌دهیم و سلام می‌کنیم. آقا جواب می‌دهند و رو به من می‌پرسند: «از دو شهید بزرگتری یا کوچک‌تر؟»

می‌گویم: از عبدالرسول دو سال کوچکتر و از ستار پنج سال بزرگتر.

می‌گویند: «الان چیکار می‌کنی؟»
می‌گویم: بازنشسته سپاه و نویسنده دفاع مقدس.‌‌..

همین مقدار توضیح کافیست تا کتاب‌ها را در دستم ببینند و لبخند بزنند. می‌گویند: «بیاور کتاب‌ها را».

درخواست صلوات می‌کنم و چهار قدم جلو می‌روم تا به آقا برسم. دستم روی شانه‌اش می‌گذارم و شانه و پیشانی‌اش را می‌بوسم. آقا برای معرفی کتاب‌هایم عجله دارند. اول «مهرنجون» را معرفی می‌کنم.

_ مهرنجون اسم روستای زادگاه ما و کتاب، خاطرات خودم از دو عملیات کربلای چهار و پنج است.
می‌پرسند: «کربلای چهار و پنج بودی؟» 
می‌گویم: بله آقا… نارنجک‌انداز دسته بودم.

می‌گویند: «آفرین. آفرین..‌. و حتماً بچه هم بودی؟»
می‌گویم:بله آقا… ۱۵ سالم بود.
می‌گویند: عجب!

و کتاب بعدی را معرفی می‌کنم؛
_ «خنده‌زار»، رمان انقلاب است. داستان در روستایی بهنام زارستان اتفاق می‌افتد. زنده یاد امیرحسین فردی خیلی از این کار خوشش می‌آمد.

می‌پرسند: «مرحوم فردی را می‌شناختی؟»
می‌گویم: بله آقا… مدتی در کیهان برایش مطلب می‌نوشتم.

می‌گویند: «بسیار خوب، بسیار خوب.»

کتاب هزار و یک جشن را هم معرفی می‌کنم.
_ داستان در یک روستای زاگرس‌نشین اتفاق می‌افتد. بازخوردهای عروسی شاه با ثریا اسفندیاری را در این رمان نشان داده‌ام.

آقا باز هم تحسین می‌کند و از آخرین ایلخانی می‌پرسد. می‌گویم: تاریخ فارس و خاصه ایل بزرگ قشقایی است و ماجرای رد اعتبارخسرو خان قشقایی …

بلافاصله انگار ماجراهای مجلس اول و همه چیز یادشان می‌آید. می‌گویند: «برادر دیگری هم داشت…»
می‌گویم: بله ناصر خان.
می‌گویند: «آهان… درسته».

کتاب را روی کتاب‌های دیگر می‌گذارند و می‌گویند: «ان‌شاءالله فرصت بشه بخونیم کتاب‌ها را».

تشکر می‌کنم و می‌روم بنشینم که حاج آقای شیرازی از پشت سرم می‌گوید: حضرت آقا… ایشون سه کتاب هم برای شهدای مدافع حرم نوشتن که زیر چاپ هست.

همان‌جا برای آقا توضیح می‌دهم که بله به پیشنهاد حاج آقا، سه کتاب برای شهدای مدافع حرم نوشتم. آقا باز هم تایید و تحسین می‌کنند. می‌گویم: دعایم کن آقای من.

می‌گویند: «خدواند شما را موفق و عاقبت به خیر کند».

نوبت به خانواده‌های بعدی که می‌رسد، تازه یادم می‌آید که ای کاش انگشتر آقا را گرفته بودم. تقریبا همه درخواست چفیه و انگشتر دارند و آقا هم به همراهانشان می‌گویند که بعد به همه انگشتر و چفیه بدهید. یک مرتبه نگاهشان به من می‌افتد و می‌گویند:« شما که کتاب نوشته‌اید؛ بیایید انگشتر خودم را بگیرید». سیخ از جا بلند می‌شوم. الحمدلله می‌گویم و درخواست صلوات می‌کنم. آقا که انگشترشان را دستم می‌کنند، حس غریبی دارم. تمامی شب‌هایی که خوابشان را می دیدم و تاییدم می‌کردند، در نظرم مجسم می شود. بازویش را می‌بوسم. تشکر می‌کنم و می‌روم می‌نشینم…

یکی پشت سرم می‌گوید: امروز برای تو خوب گرفت. درست می‌گوید. انگار دنیا و آخرت را یک جا در تصاحب خود می‌‌بینم…»

 

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.

اوقات شرعی