کد خبر : 26380
تاریخ انتشار : جمعه 7 دسامبر 2018 - 11:43
-

دو روایت از روز شهادت شهید ستار محمودی در سوریه

دو روایت از روز شهادت شهید ستار محمودی در سوریه

به مناسبت ۱۶ آذر سالروز شهادت ستارمحمودی شهید مدافع حرم,روایتی از آقایان ابوذر محمودی و محمدمحمودی در تشریح روز شهادت

راوی: ابوذر محمودی
در مسیر جاده ی الحاضر، به سمت تلیلات، دوتا جوان سیاه چرده مثل خودم را دیدم که با تویوتای محمول دوشکا، برای تامین پل ایستاده بودند. دست و پا شکسته و با عربی با آنها سلام و علیک کردم. دیدم یکیش خندید و گفت: ما ایرانی هستیم.

با تعجب پرسیدم: کجایی هستین؟
گفتند که بندری و نیروی دریایی هستتد. جا و مکانشان را پرسیدم. گفتند که در یک ساختمان سه طبقه، تو شهرک الحاضر هستند. سریع دور زدم و رفتم تا جایشان را پیدا کنم. دوستان زیادی در نیروی دریایی داشتم که حدس می زدم به سوریه آمده باشند.
رفتم و دو طبقه را پیدا کردم. دیدم نوروزی، حاجی عمویی و یاسر اسدی آنجا هستن. یاسر اسدی به من گفت که ستار محمودی هم اینجاست. انگار دستم به خدا رسیده بود. سریع رفتم و پیداش کردم. وقتی سلام کردم، دیدم مرا نمی شناسد. گفتم: ابوذر محمودیم. بُهت زده نگاهم کرد و گفت: ابوذر؟
گفتم: کُر(پسر) چراغعلی.
هنوز هم نمیشناخت. به او حالی کردم که خواهر زاده ی فرهام هستم. عجیب تو عالم خودش بود. گفت: کدوم فرهام؟ ‌
گفتم: فرهام مش خلیفه… رفیق دوران کودکی تا بزرگسالی ات.
چشم ها را بست. خندید و با حالتی از شرم گفت: عجب!
تازه مرا شناخته بود. گفت: خُرزو(پسرخاله) مَ تو هم ایچنی؟
گفتم که بله چند روزی است آمده ام. از کار و رسته اش پرسیدم. گفت: چند تا ماشین محمول ۲۳ ، دوشکا و ۱۴٫۵ م م دارند.
تا گفت محمول ۲۳، ناخودآگاه یاد موشک تاو و کُرنت افتادم. گفتم: خُرزو خیلی مواظب بَیت(باشید) که موشکای دشمن ففط دنبال محمول ۲۳ و تانکای ما ایگرده( می گرده) که بزنه…
و تاکید کردم که سعی کنند موقع عملیات از یک موضع چند بار شلیک نکنند مرتب جای خود را عوض کنند.
گفت که اتفاقاً همین امروز هم داشتیم این ها را تمرین می‌کردیم.
چند روزی که آنجا بودم، سعی می‌کردم هر روز بهش سر بزنم. یک روز رفتم پیشش. ازم خواست که فردا بروم دنبالش و او را برای حمام به مقر خودمان ببرم. قول دادم که بروم دنبالش اما تا دو سه روز به خاطر مشغله ی کاری نتوانستم سراغش بروم. رفتم و ازش خواستم آماده شود برای دوش گرفتن به مقر ما برویم. خندید و گفت: به رسم قدیم محل، دیروز تو دَله آب گرم کردم و دوش گرفتم.
خیلی ناراحت شدم.
🌷🌺
کشید به ۱۶ آذر و روز عملیات. غروب بود که دوتا از دوستانم آمدند مقر پیشم و دیدم بسیار ناراحت هستند. دلیل ناراحتی شان را جویا شدم. گفتند که از بیمارستان برگشته اند. پرسیدم: بیمارستان چه خبره بود؟
گفتند که محسن مریدی زخمی شده بود. آنها می دانستند که من و ستار با هم فامیل هستیم. سراغ ستار را گرفتم. دیدم سکوت کردند. سریع سوار ماشین شدم و تا بیمارستان حلب بکوب رفتم. بله، محسن زخمی شده و رو تخت دراز کش افتاده بود. تا مرا دید، زد زیر گریه. دیگر مطمئن شدم که ستار شهید شده است. رفتم لیست شهدا را داخل بیمارستان پیدا کردم و دیدم که اسم ستار هم بین شهداست. دلم ناجور شکست. دست و پایم را گم کردم. نمی دانستم چکار کنم؟ رفتم تا اگر بشود پیکر را ببینم که آن هم نشد

از رمان “شاه نشین در شام” ( با نگاهی به زندگی شهید ستار محمودی)
🖌محمد محمودی نورآبادی

… با صدای زنگ گوشی، دلم می ‏ریزد. دلی که این چند روز، بارها ریخته است. حیران و مضطرب به نمایشگر گوشی خیره می‌مانم. اسم دکتر عسکریان را که می‌بینم، کوبش قلبم اوج می‌گیرد.
– سلام دکتر جان… چه عجب یاد ما افتادی؟
– فدای تو… خوبی؟ کجایی حاج محمد؟
لحنش غیر عادیست. حس می‌کنم بغضی ناخواسته پشت کلامش سنگینی می‌کند.
– نورآبادم دکتر… خبری شده؟
– خبر؟ کجای نورآبادی؟ منزل یا…
– نه بیرونم… خبری شده تو را خدا؟
– خبر؟ مگه چیزی شنیدی؟
– نه والا…
– از ستار خبری نداری؟
حس می‌کنم آخرین رشته‌ها از عصب‌های کمرم یکی یکی پاره می‌شود. دهانم به همین زودی خشک شده است. هر جور شده زبان در کام می‌گردانم و ته قطره آبی فرو می‌دهم.
– نه خبر ندارم تو را خدا…
– حاجی تو که باید محکم‎تر از این حرفا باشی…
– دکتر تو را خدا…
– راستش یه شایعاتی…
– شایعات؟
همراه با متلاشی شدن و فرو ریختن دیوارهای دلم، انگار صدای شکسته شدن بغض دکتر را هم با تمام وجود می‌شنوم و حس می‌کنم.
– نگاه کن حاج محمد… این فعلاً فقط یه شایعه بیشتر نیست؛ محکم باش و بر خدا توکل کن.
یا خدا را می‌گویم و می‌خواهم قطع کنم که دکتر می‌گوید:« حاج محمد، سعی کن همه چیز را مدیریت کنی… همه چیز را!»
و با همان صدای بم و آمیخته به بغض‎، خدا حافظی می‌کند. نگاهی به دور و برم می‌اندازم. سه جوانک شاغل در شرکت دنیا فیلم، محو نمایشگرهای مقابلشان هستند. حتماً شکوه و جلای تصاویر جشن عروسی آن هم در تالارهای بی در و پیکر و پر زرق و برق حومۀ شهرمان، چنان چشم و دلی ازشان برده که نمی‌دانند چه حالی دارم. یکی، دو دور توی سالن شرکت قدم می‌زنم. گیج و کلافه هستم و توی چه کنم مانده ‏ام که دوست فیلمسازم از راه می‌رسد. گرم سلام می‌کند و دستم را می‌فشارد. نمی‌دانم از سردی انگشت‌های یخ زده‎ام متوجه حال و روزم می‌شود یا از رنگ و روی پریده و تن خمود و شکسته و درب و داغانم.
– چرا نمی‌نشینی حاج محمد؟ مشکلی پیش اومده؟
– بله آقا سجاد… ککام سوریه بوده و انگار مشکلی براش پیش اومده؟
– خدا نکنه… کاکات یا دامادت؟ فکر کنم گفته بودی دامادت اون‎جا هست؟
– نه، دامادم هفتۀ پیش اومد… ولی آقا ستار، سه هفته‏ ای می‏شد اون‎جا بود… وای یا امام زمان.
شانه‎ام را می‌فشارد و درمانده‎تر از خودم چند کلمه‎ای دلداری می‌دهد. تلاش می‎کند بنشینم اما دیگر مجالی برای نشستن نیست. اولین وحشتم از دنیای مجازی است و کانال‌ها و گروه‌هایی که بی در و پیکر چنین خبرهایی را یک کلاغ و چهل کلاغ می‌کنند. سجاد می‌گوید:« نگران نباش حاجی… اصلاً تو چطور متوجه شدی؟»
بریده، بریده، ماجرای تماس دکتر را شرح می‌دهم و عجله ای خدا حافطی می کنم.
صبح کوچۀ پزشکان شهر، شلوغی همیشگی را دارد. آفتاب تنبل پاییزی هم از تب و تاب افتاده و سوز سرما تن شکسته و خسته‎ام را به لرز وا می‌دارد. نمی‎دانم کجا دارم می‌روم. پاهایم همین طوری تنم را به دوش گرفته و دارند با خود می‌برند. هَی به خودم نهیب می‌زنم که محکم باشم و یک تصمیم درست و حسابی بگیرم اما باز به هم می‌ریزم و رشتۀ کار از دستم در می‌رود.
اولین تصمیم، تماس با برادرم عباس است که او هم پاسدار نیروی دریایی و همکار ستار است. اما خیلی زود منصرف می‌شوم. به فکرم می‌رسد باید خیلی زود خود را به شیراز و منزل پدر و مادر برسانم. خیال مادری که فشار خون دارد و این روزها دلش برای ستار آشوب بوده، اشکم را در می‌آورد. زیر لب ذکر یا زینب می‌گیرم و عرض بلوار اصلی شهر را طی می‌کنم. تا چشمم به تابلوی بانک ملی می‌افتد، یادم می‌آید که جیبم خالی بوده و کارت عابرم را هم قبلاً پسرم حسین گم کرده وکُلی سرش داد و فریاد کرده ‏ام.
سریع از پله‎های بانک بالا می‌روم و تا پای باجۀ کارمند جوانی که با هم سلام و علیکی داریم، پر شتاب گام بر می‌دارم. دارد با مشتری زنی کم سواد سر و کله می‌زند. پشت سلام می‌گویم:« رفیق ما را راه بنداز… کارتم گم شده، دویست تومان پول بده بریم.»
– به به… جناب نویسنده چقدر عجله هم داره، بگو ببینم این روزا چه می‌نویسی؟
فرم برداشت وجه را مقابلم می‌گذارد. تند، تند شروع می‌کنم به نوشتن که رفیقم باز از کتاب و نشر می‌پرسد.
– ول کن کتاب را… سریع این پولو بده بریم که مشکل سختی دارم.
– خدا نکنه… مریض داری؟
– کاش که مریض بود… اخوی سوریه بوده و ظاهراً مشکلی براش پیش اومده…
– عجب؟ خوب تو که آدم روشن فکری هستی چرا اجازه می‌دی اخوی بره از عرب دفاع کنه؟
کلامش چون دشنه ای در قلبم فرو می نشیند… این یعنی زخم زبان ها شروع شده است…

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.

اوقات شرعی