• تاریخ: ۱۳۹۵/۰۷/۲۹
  • شناسه خبر: 6279

ﻭﺟﻪ ﺗﺴﻤﯿﻪ “ﮐُﻬﮕﯿﻠﻮﯾﻪ”چیست؟

ﮔﯿﻠﻮﯾﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺳﺮﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺯ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻭ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺍﻋﺮﺍﺏ، ﻣﻬﻢ ﻭ ﻗﯿﺎﻣﺶ ﺑﺎﺭﺯ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻧﻬﺎﯼ ﻣﺮﮐﺰ ﻗﯿﺎﻡ ﻭ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻭﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻭﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺗﺎ ﮐﻨﻮﻥ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ " ﮐﻮﻩ ﮔﯿﻠﻮﯾﻪ" ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ

"ﮔﯿﻠﻮﯾﻪ" ﭘﺴﺮ " ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ" ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﺍﺩﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ‏( ﮐﻬﮕﯿﻠﻮﯾﻪ ﺑﻮﯾﺮﺍﺣﻤﺪ ﻭ ﻣﻤﺴﻨﯽ ﮐﻨﻮﻧﯽ ‏) ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﻗﺮﻥ ﺩﻭﻡ ﻫﺠﺮﯼ ﻋﯿﻠﻪ ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺳﺖ ﻧﺸﺎﻧﺪﻩ ﻋﺒﺎﺳﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺎ ﺧﺎﺳﺘﻪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ . ﺍﯾﻦ ﻣﻬﻢ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻗﯿﺎﻡ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻣﺰﺩﮐﯿﺎﻥ ‏( ﺧﺮﻡ ﺩﯾﻨﺎﻥ‏) ﺩﺭ ﻧﻘﺎﻁ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺯ ﻣﺰﺩﮐﯿﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﻭﯼ ﭘﻨﺎﻩ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺘﺤﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ " ﻣﺰﺩﮎ" ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺷﻬﺮ ﯾﺎﺳﻮﺝ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺎﻡ ﺑﺮ ﺟﺎﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺧﯽ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺣﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﻭﺩﺍﺕ ﻭﻫﻤﺎﻫﻨﮕﯿﻬﺎﯾﯽ ﺑﯿﻦ ﺍﻭ ﻭ ﺑﺎﺑﮏ ﺩﺭ ﺁﺫﺭﺑﺎﯾﺠﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
ﮔﯿﻠﻮﯾﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺳﺮﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺯ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻭ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺍﻋﺮﺍﺏ، ﻣﻬﻢ ﻭ ﻗﯿﺎﻣﺶ ﺑﺎﺭﺯ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻧﻬﺎﯼ ﻣﺮﮐﺰ ﻗﯿﺎﻡ ﻭ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻭﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻭﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺗﺎ ﮐﻨﻮﻥ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ " ﮐﻮﻩ ﮔﯿﻠﻮﯾﻪ" ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺩﺷﻤﻦ ﺯﯾﺎﺭﯼ ﻣﻤﺴﻨﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ "ﮔﯿﻠﻮﻣﻬﺮ" ﺑﻪ ﯾﺎﺩ " ﮔﯿﻠﻮﯾﻪ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ" ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ.
ﮔﯿﻠﻮﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﺨﺘﺎﺭ ﺍﺯ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺧﻠﯿﻔﻪ ﻭﻗﺖ ‏( ﻫﺎﺭﻭﻥ (! ﺑﻮﺩﻩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﻧﺒﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﻋﺰﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺪﺍﻥ ﻭ ﻟﺮﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﺗﺤﺖ ﺳﯿﻄﺮﻩ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﺍﺑﻮﺩﻟﻒ ﻋﺮﺏ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺧﺒﺮ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﮔﯿﻠﻮﯾﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻬﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺻﻒ ﺁﻥ ﺷﻌﺮ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺳﺮ ﺍﻭ ﻧﻘﺮﻩ ﺍﻧﺪﻭﺩ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻧﯿﺰﻩ ﺟﻠﻮﯼ ﺳﭙﺎﻩ ﺣﺎﮐﻢ ﻋﺮﺏ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ. ﻗﺮﯾﺐ ﻫﺸﺘﺎﺩ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﯾﻌﻘﻮﺏ ﻟﯿﺚ ﺑﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﻗﻮﺍﯼ ﻋﺒﺎﺳﯽ ﺩﺭ ﻓﺎﺭﺱ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﯿﺰﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺩﻓﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﮔﯿﻠﻮﯾﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﯾﻮﻍ ﻋﺒﺎﺳﯿﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻋﻠﯿﺮﻏﻢ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭﯼ ﻧﺎﻣﺶ ﺩﺭ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﮐﻨﻮﻧﯽ ﮐﻬﮕﯿﻠﻮﯾﻪ ﺑﻮﯾﺮﺍﺣﻤﺪ ﮐﻤﺘﺮ ﻓﺮﺩﯼ ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ .

آنچه در بالا آورده شده است از سری یادداشت های مخاطبان تابناک کهگیلویه وبویراحمد است که عینا درج می شود و دیارممسنی آن را تایید یا تکذیب نمی نماید شما هم می توانید نظر خود را در خصوص این مطلب بیان کنید.

در رابطه با وجه تسمیه کهگیلویه و بویراحمد نظرات گوناگونى ارائه شده است که در زیر به برخى از آنها اشاره مى‏شود: بعضى مورخین نوشته‏اند، گیلویه فرزند مهرگان فرزند روزبه سردارى از عشایر ناحیه خمایگاه سفلى از ولایت اصطخر، حومه کنونى شهر اردکان فارس بود که به نزد «سلمه» پادشاه «رم زمیجان» یا زنیجان آمد و به خدمتگزارى پرداخت. چون سلمه مرد، گیلویه موقعیت را مناسب دید و آنجا را به تصرف خود درآورد و خود را پادشاه رم زمیجان نامید و از آن به بعد نام گیلویه بر این منطقه نهاده شد.

گیلویه به معنى زالزالک وحشى است و علت را وجود زالزالک فراوان در منطقه مى‏دانند. کهگیلویه به معنى کوه گیلو مى‏باشد و بعضى نیز آنرا به نام کوه گیلویه، کوه شاهان و یا کوهستان کیان دانسته‏اند و بویراحمد اشتقاق از طایفه «باوى» و کلمه «بوا» به معنى پشت بام و سقف جام و یا ریشه آن از کلمه مرکب ى ـ ره ـ مد یعنى چشمه‏اى که در راه ماد واقع است.

در تاریخ فارسنامه ناصرى که توسط ابن بلخى تألیف شده مناطق زیدون، دو دانگه، قالند، منصوریه بهبهان، لیراوى، دشتستان بوشهر، جانکى بختیارى و دشمن زیارى ممسنى از منضمات قبلى کهگیلویه دانسته است و در دوره معاصر از نظر تقسیمات کشورى کهگیلویه شهرستانى تابع فارس و مرکز آن تل خسرو بوده است.

پس از آنکه تل خسرو توسط تفنگداران بویراحمدى در سال ۱۳۲۲ ه .ش غارت و به ویرانى گرائید اولین سنگ بناى یاسوج به زمین زده شد و استان کهگیلویه و بویراحمد از فارس جدا و به خوزستان منضم گردید، غائله جنوب که در سال ۱۳۴۳ خاتمه پذیرفت این استان به صورت فرماندارى کل مستقل در آمد و شهرستان یاسوج بنا به موقعیت سیاسى، مرکز فرماندارى کل گردید.

در سال ۱۳۵۲ مرکز ادارى و سیاسى به یاسوج انتقال یافت. سرانجام بر حسب تصویب تقسیمات کشورى وزارت کشور در سال ۱۳۵۶ کهگیلویه و بویراحمد به استان تبدیل شد.

رویدادها و حوادث تاریخی در ادوار مختلف

قبل از اسلام

منطقه‏اى که امروزه استان کهگیلویه و بویراحمد نام دارد، از دیرباز مسکونى بوده است. آثارى که به دست آمده نشان مى‏دهد که از هزاران سال پیش، اقوام عیلامى بابلیها، کاسیها و انسانهاى دیگر در این خطه مسکن داشته‏اند چنانچه ایالت انزان (انشان) عیلامى به مرکزیت شهر انشان در بیضا امروزى شامل سراسر استان کهگیلویه و بویراحمد، سپیدان، ممسنى و حتى بعضى از بنادر خلیج فارس بود.

دوره هخامنشى

پارسیان (لرها) صدها سال پیش از میلاد مسیح از آسیاى میانه به سوى جنوب دریاچه ارومیه و مناطق امروزى محل سکونتشان حرکت نمودند. پس از مدتى اقامت در این مناطق سلسله قدرتمند هخامنشیان را به وجود آوردند. آنها مادها، کاسیها و عیلامیها را به مدتهاى مدیدى زیر سلطه و نفوذ خود داشتند. ویل دورانت مؤلف تاریخ تمدن بشر چنین مى‏نویسد: «کورش جوان فرماندار ولایت انشان (شامل خوزستان، بختیارى و کهگیلویه) که در فرمان مادیان بود، علیه شاه ستمگر اکباتانا قیام کرد، و خود مادیان از پیروزى وى بر این مرد خود کامه شاد شدند و به شاهى او خوشنود گشتند و پس از آن دولت پارس رفته رفته کارش به جایى رسید که تمام شرق نزدیک را به زیر فرمان خود درآورد. او با همکارى قوم پارس (کهگیلویه و بویراحمد، بختیارى، بوشهر، خوزستان شمالى، بخش‏هاى پراکنده دیگر در غرب و جنوب غربى و فارس امروزى) با کشور گشائیهاى حیرت‏انگیز خود به عنوان بزرگترین پهلوان و مدبرترین فرمانرواى عالم باستان بر نیمى از کره زمین مسلط شد.»

کورش نیز مانند اسکندر امپراطورى بزرگى را به چنگ آورد ولى پیش از اینکه فرصت سازمان دادن به آن را پیدا کند اجل آن امپراطورى را از چنگش بیرون آورد. بعد از آن داریوش به حکومت رسید و با آن همه فتوحات دوران عزت به پایان رسید. داریوش اول در حالیکه آخرین نغمه عظمت ایران را مى‏سرود در اثر بیمارى درگذشت و پس از او شاهان نالایقى بر تخت نشستند تا اینکه اسکندر مقدونى یگانگى و قدرت امپراطورى هخامنشى را با هجوم خود درهم شکست. اسکندر در سال ۳۳۱ ق.م پس از درهم شکستن نیروى داریوش سوم، با سپاه عظیم خود از شوش براى تسخیر پرس پولیس (استخر) و به دست آوردن گنجینه‏هاى شاهان هخامنشى به حرکت درآمد و به دامنه کوه‏هاى صعب العبور کهگیلویه که معبر پرس پولیس شناخته مى‏شد رسید.

در اینجا اسکندر قشون خود را به دو قسمت تقسیم کرد. قسمتى از لشکر را به فرماندهى پارمن یون از راه جلگه (یعنى نواحى بهبهان و ممسنى) به طرف پارس فرستاد و خود به همراه تعداد دیگرى از سپاهیان، راه کوهستانى را که به درون پارس امتداد مى‏یافت در پیش گرفت.

اسکندر منطقه کوهستانى کهگیلویه را از نظر نظامى منطقه‏اى استراتژیک مى‏دانست و معتقد بود که پارسیان ممکن است سپاهیان و تجهیزات خود را در این منطقه استقرار دهند و منتظر ورود او شوند و از پشت سر به او حمله کنند. به این دلیل تصمیم گرفت از طریق کهگیلویه به پارس حمله و ضمن در هم شکستن مقاومت آنها این خطر را بر طرف کند.

بالاخره اسکندر در دربند پارس که معبرى است تنگ و صعب العبور با مردم کهگیلویه درگیر شد. محققان در مورد محل دقیق این معبر اختلاف نظر دارند. این معبر را برخى تنگ تکاب، برخى تنگ پیرزا یا تنگ نالى و برخى دیگر تنگ تامرادى، که هر چهار معبرهایى صعب العبور هستند، دانسته‏اند. به هر حال آریو برزن، سردار دلیر ایرانى، با بیست و پنج هزار سپاهى ارتفاعات دو لبه معبر را اشغال کرده و مترصد ورود اسکندر به معبر بود. هنگامى که سپاه اسکندر به نقطه‏اى از معبر وارد شد که از نظر نظامى مطلوب آریو برزن بود، آریو برزن دستور حمله داد. طوفان تیر و سنگ فلاخن بر مقدونیان باریدن گرفت. سنگ‏هاى عظیمى که از بالاى کوه به درون معبر غلطانده مى‏شد، گروه گروه از سپاهیان اسکندر را به هلاکت مى‏رساند. آنها در موقعیت بسیار وخیمى قرار گرفته بودند و حتى تلاش آنها به منظور اینکه خود را به سپاهیان ایرانى برسانند و جنگ تن به تن را آغاز کنند ناکام ماند.

اسکندر که به واسطه بى مبالاتى دربار ایران توانسته بود بدون دادن هیچ تلفاتى از دربندهاى کیلیکیه و سوریه به راحتى بگذرد، مى‏پنداشت که از این دربند هم به همان سادگى خواهد گذشت. از این رو بى‏محابا قشون خود را وارد معبر کرد، اما مقاومت دلیرانه و مدبّرانه سکنه کهگیلویه به او نشان داد که اشتباه کرده و در بن‏بستى نظامى گرفتار آمده است؛ زیرا امکان پیشروى نداشت و پذیرش عقب نشینى هم برایش دشوار بود.

سرانجام وى ناگزیر سى استاد (یک فرسنگ) عقب نشینى کرد و به جلگه برگشت و با مشاوران خود به شور نشست. برخى از آنان راه ماد را براى رسیدن به پارس پیشنهاد کردند، ولى چون اجساد کشتگان آنها در داخل تنگ بر زمین مانده بود اسکندر این پیشنهاد را نپذیرفت.

همچنین از برخى از اسرایى که در حوالى جلگه به اسارت گرفته شده بودند، تحقیقاتى به عمل آوردند و سرانجام با تهدید و تطمیع کوره راهى را نشان دادند که بدان وسیله قشون اسکندر مى‏توانستند از پشت به سپاه آریو برزن حمله کنند. اسکندر در پاس سوم شب، مخفیانه و بدون اینکه شیپور حرکت را به صدا درآورد، با اسلحه‏دارها و دسته‏اى که «آژما» نام داشت حرکت کرد و پس از دو شب و یک روز با تحمل مشکلات فراوان در باد و برف و سرما از جنگل‏ها و صخره‏ها گذشت و به قله کوه رسید و نبرد شروع گردید.

دیگر سپاهیان اسکندر که در جلگه مستقر بودند، طبق دستور قبلى، همین که از شروع نبرد مطلع شدند به معبر حمله کردند. سپاه آریو برزن از هر سو مورد حمله و محاصره قرار گرفت، برخى از آنان کشته و زخمى و برخى فرارى شدند. در این احوال آریو برزن با چهل نفر سوار و پنج هزار پیاده به سپاه دشمن حمله کرد و با تلفات زیادى که بر آنان وارد ساخت موفق شد از میان سپاه مقدونى بگذرد و حلقه محاصره را بشکند. او مى‏خواست خود را به پایتخت برساند و قبل از رسیدن مقدونى‏ها آن را اشغال و حفاظت کند. اما قشونى که اسکندر از طریق جلگه به سوى پارس اعزام کرده بود، سد راه او گردید.

آریو برزن در وضعى پر مخاطره قرار گرفت، زیرا نه مى‏توانست به پایتخت برسد و نه تسلیم را با شرافت و جوانمردى خود سازگار مى‏دید. از این روى چندان جنگید تا خود و همسنگرانش شرافتمندانه به خاک افتادند. در نهایت اگر چه اسکندر موفق شد سلسله هخامنشى را براندازد و پایتخت آنها را ویران سازد، اما در این میان سکنه کهگیلویه در آن روزگار برگى زرّین از غیرت و شجاعت و ایثار از خود برجاى گذاشتند. در این میان اهالى بر این اعتقاد هستند که گور آریو برزن در دشت ریم کهگیلویه که اکنون دشت روم گفته مى‏شود در محلى بنام تنگارى در جنوب ارتفاعات تل خسروى است که پیر بلدک یا پیر بلیطک نام دارد بعد از آن ایران به مدت حدود ششصد سال در دو سلسله سلوکیها و اشکانیان دوران طلایى قبلى خود را از دست داد. سرزمین کهگیلویه باستان به عنوان جزئى از آن کل نابسامان، در محل زیر فرمانروایى بلا منازعه دو سلسله سلوکى و اشکانى قرار نگرفت.

دوره اشکانیان

نظام حکومتى در این دوره، تمرکز دوران هخامنشى را از دست داد و به ملوک الطوایفى گرایید. ایران در آن زمان به چند دولت کوچک‏تر از جمله ارمنستان، ماد، آدیابن، پارس، خوزستان، اصفهان، رى، کرمان، یزد، باختر و بعضى قسمت‏هاى هند تقسیم شده بود. این ممالک در امور داخلى استقلال داشتند و مذهب و عادات و سلسله پادشاهى آنها محفوظ بود. منطقه کهگیلویه در این دوره باید جزء دولت پارس بوده باشد اما از تحقیقات پروفسور فراى (Frye) این گونه استنباط مى‏شود که کهگیلویه در ساتراپ الیمائید قرار داشته است. ساتراپ الیمائید قسمت اعظم ایلام باستان را در بر مى‏گرفت، زیرا بیشتر خوزستان در این موقع از آن جدا شده بود. تمدن یونانى که به دست اسکندر و جانشینانش به ایران وارد شد، در ایران نفوذ چندانى نیافت. به ویژه با توجه به ملوک الطوایفى بودن دوره اشکانیان و آزادى و استقلال مناطق مختلف در حفظ آداب و آیینشان و نبودن مذهب رسمى فراگیر، مى‏توان گفت که سکنه کهگیلویه قسمت عمده عقاید و رسوم خود را که از دوره هخامنشیان به ارث برده بودند، همچنان حفظ کردند.

دوره ساسانیان

دوران اشکانى در ایران و طرز حکومت آنان باعث عدم ثبات نظم اجتماعى گردید و نیاکان عشایر کنونى بویراحمد و کهگیلویه قدیم با همسایگان خود متحد شده و به یارى اردشیر ساسانى شتافتند و در سال ۲۲۴ میلادى اردوان پنجم آخرین پادشاه سلسله اشکانى و نیروهاى او را در خطه بویراحمد و کهگیلویه از دم تیغ گذرانیدند و در سال ۲۲۶ میلادى با تاجگذارى رسمى اردشیر سلسله تواناى ساسانى تشکیل شد.

با تشکیل سلسله ساسانى اردشیر نظام ملوک الطوایفى دوران اشکانى را برانداخت و به جاى آن تشکیلاتى متمرکز و منحصر به فرد بر اساس دیانت به وجود آورد. واقع شدن کوه‏گیلویه بین شهرهاى مهم و معتبر ساسانى مانند شهر گور (فیروزآباد فارس)، بیشابور کازرون و دیگر آبادیهاى فارس از یک طرف و کوره اردشیر خوره، کوره شاپور خوره، کوره ارجان و ناحیه رامهرمز، هوجستان و اجار ساسانى (اهواز و گندى شاپور) از طرف دیگر، باعث شد تا این سرزمین مورد توجه ساسانیان قرار گیرد. مطابق برخى نوشته‏ها، در روزگار اشکانیان ولایت استخر و ولایت بازرنگ یعنى نواحى کوهستان چرام و شمال باشت محل فرمانروایى و قدرت فکرى، مذهبى، روحانى و ادارى «آذربانان» پارس یعنى اجداد اردشیر ساسانى بوده است که به نگهبانى معابد آناهیتا اشتغال داشته‏اند و خانواده درجه اول و نیمه مستقل پارس بوده‏اند و تا کوره اردشیر خوره دوره ساسانى یعنى حدود سواحل دریاى پارس قدرت روحانى و ادارى داشته‏اند. گروهى از محققان معتقدند که خاندان اردشیر در ولایت بازرنگ بومى نژاد بوده و از آنجا برخاسته‏اند و به «داراب گرد» و نواحى کوره «شاپور خوره» رفته‏اند. آثار بر جاى مانده در کهگیلویه قدیم و بویراحمد نشان مى‏دهد که در دوران ساسانى این منطقه بیش از هر جاى دیگر آباد بوده و در همه زمینه‏ها به مدت صدها سال پیشاهنگ ایران بوده است. بنا به روایتى که از استرابو (استرابوان) جغرافیدان نقل شده است، در آن هنگام، قباد ساسانى ارکان را در قسمت دشت سرزمین استان فعلى کهگیلویه و بویراحمد بنا نهاد و نام قباد خُره را بر آن نهاد.

دوران اسلامى

از سال دوازدهم هجرى به تدریج حمله مسلمین به ایران آغاز شد و سرانجام ساسانیان مغلوب آنان شدند و امپراطورى پهناور ایران به دست مسلمانان افتاد. اما چون اعراب تجربه کافى براى اداره مملکتى نداشتند، از تجربه صاحب منصبان ادارى ایران استفاده کردند. در اوایل این دوره تمام منطقه فارس به ۵ ولایت بزرگ تقسیم شد که هر کدام کوره نامیده میشد و از پادشاهان ساسانى به ارث بردند. هر بخش را تحت اختیار یک فرمانرواى عرب قرار دادند: ۱ـ کوره اردشیر خره که شیراز کرسى آن کوره و هم مرکز ایالت بود.

۲ـ کوره شاپور خره که شهر شاپور کرسى آن کوره بود. ۳ـ ارجان که شهرى به همین نام کرسى آن بود. ۴ـ اصطخر که شهر قدیمى پرس پلیس پایتخت فارس کرسى آن بود. ۵ـ کوره دارابجرد که شهرى به همین نام کرسى آن بود.

ناحیه کهگیلویه به مرکزیت ارجان بخشى از منطقه فارس بوده است، بنابراین بسیارى از حوادث فارس در این دوره، حوادث استان کهگیلویه و بویراحمد کنونى را نیز شامل مى‏شود. منطقه کهگیلویه اگر چه از زمان غلبه مسلمین در زمره مملکت فارس و در مجموع تحت حاکمیت حکام عرب قرار داشت، اما موقعیت جغرافیایى خاص آن موجب مى‏گردید که مردم این منطقه بتوانند زندگى عشایرى خود را به طور طبیعى ادامه دهند و از نظر سیاسى از سران قبایل خود پیروى کنند. قدیم‏ترین اثرى که در آن نامى از این منطقه رفته، المسالک و الممالک نوشته ابن خرداذبه است که در قرن سوم هجرى به رشته تحریر درآمده است. ابن خرداذبه، زموم (رموم) فارس را چهارتا و اولین آنها را به نام زم حسن بن جیلویه یا بازنجان معرفى مى‏کند.

ریاست مردم کهگیلویه در اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم هجرى به عهده فردى به نام روز به بود که او را پادشاه این منطقه (پادشاه زمیگان) نیز مى‏خواندند. پس از او فرزندش مهرگان متصدى این مقام گردید و پس از مهرگان برادرش سلمه حکومت را در دست گرفت. گیلویه از خمایگاه سفلى نزد سلمه آمد و در دستگاه او قدر و منزلتى پیدا کرد و پس از مرگ او توانست زمام امور را به دست گیرد و آن چنان عظمت یافت که منطقه را به نام او خواندند. وى همچنین در خود این توانایى را دید که با امراى عرب درآویزد و از اطاعت آنان سرپیچد. اما سرانجام به دست آنان کشته شد. ولى عمرو لیث در سال ۲۷۷ به فارس حمله کرد و احمد بن عبدالعزیز والى عرب را شکست داد و دوباره ریاست را به خاندان گیلویه باز گرداند. تحولات دهه‏هاى آخر قرن دوم هجرى موجب شد که در تقسیمات کشورى نیز تحولاتى ایجاد گردد. از قرن سوم هجرى به بعد محدوده وسیعى از مملکت ایران شامل استان هاى لرستان، ایلام، چهارمحال و بختیارى، کهگیلویه و بویراحمد و بخشهایى از استانهاى فارس و خوزستان، تحت عنوان بلاد اللور (لرستان) شناخته شد و در سال ۳۰۰ ه .ق در اختیار دو برادر به نام‏هاى بدر و منصور قرار گرفت.

ابو اسحق ابراهیم اصطخرى نیز در قرن چهارم تحت عنوان نواحى کوره ارغان مى‏نویسد: «هر رمى را شهرى و ناحیتى هست و آنجا رئیسى باشد کى خراج و معاملت به ضمان دارد، و بدرقه راهها برو باشد و رم جیلویه کى به رمیجان بازخوانند نزدیک سپاهان است و طرفى‏از کوره اصطخر، و طرفى از کوره سابور، و طرفى از کوره ارّجان درین جمله بود. حدّى سوى بیضا دارد، و دیگرى سوى حدود سپاهان، و سدیگر [سه دیگر] سوى حدود خوزستان، و حدّى سوى ناحیت سابور، و هرچ [چه] درین حدود باشد دیه و شهر [،] جمله در شمار این رم آید».

منطقه‏اى که استان چهار محال و بختیارى و کهگیلویه و بویراحمد را در بر مى‏گرفت در اختیار برادر بزرگتر یعنى بدر قرار گرفت و به همین جهت در قرون بعدى به نام «لر بزرگ» معروف گردید.

دوره آل بویه

پس از بدر، حکومت به پسر زاده‏اش نصیرالدین محمد بن هلال بن بدر رسید. اما از سال ۳۲۰ تا ۴۴۷ ه .ق دیالمه آل بویه نواحى جنوب و جنوب غربى ایران از جمله استان کهگیلویه و بویراحمد را در اختیار داشتند. عماد الدوله على بن بویه دیلمى از اصفهان به ارجان آمد و با کمک ایلات کهگیلویه چندین بار با سپاه یاقوت جنگید و در اطراف شولستان آنها را شکست داد. همچنین امیر ابو کالیجار در سال ۴۱۷ ه .ق براى مدتى نواحى لوان و سپس ارجان را مرکز حکمرانى خود قرار داد و از آنجا دامنه متصرفات خود را توسعه داد.

دوره غزنویان

در دوران غزنویان خطه کهگیلویه باستان که بویراحمد نیز قسمتى از آن بود و همینطور سرزمین فارس همچنان زیر سلطه آل بویه بودند و غزنویان موفق به تصرف این نواحى نگردیدند. ویل دورانت در کتاب عصر ایمان درباره محمود غزنوى مى‏گوید: «محمود در این وقت از هر جهت بزرگترین مرد جهان بود ولى هفت سال پس از مرگ وى مملکتش به دست ترکان سلجوقى افتاد. در هنگام ظهور طغرل سلجوقى، غرب و جنوب غربى و بخش‏هایى مهم از مرکز ایران کنونى زیر سلطه آل بویه بود که قدرت سیاسى را در میان اعضاى خود تقسیم کرده بودند. به همین دلیل طغرل شکست اسماعیلیان و آل بویه را وجه همت خود قرار داد و در سال ۴۲۲ اصفهان را از دست آل بویه خارج کرد و با لشگرکشى به بغداد خلیفه عباسى را هم از دست آل بویه که در آن موقع تحت نفوذشان بود، رهانید. اما او موفق نشد که کهگیلویه و فارس را به تصرف درآورد.

دوره سلجوقیان

در فاصله سالهاى ۴۴۷ـ۴۴۸ که حکومت آل بویه به دست سلجوقیان منقرض گشت، فضلویه شبانکاره بر نواحى فارس استیلا یافت و در هر طرف امیرى از شبانکاره قرار داد ولى خواجه نظام الملک طوسى وزیر مشهور دوره سلجوقى براى سرکوب او به فارس آمد و او را به قتل رساند.

سلاجقه تا سال ۵۵۲ ه .ق حکومت کردند اما در اوایل استیلاى سلجوقیان گروهى از ترکمن‏ها به رهبرى سلغر از ترکستان به ایران آمدند و مشغول خدمت‏گزارى سلجوقیان گشتند. فرزندان سلغر در نواحى فارس و کهگیلویه و خوزستان اقامت گزیدند. در سال ۵۴۳ ه .ق پس از آنکه امیر بوزابه والى فارس کشته شد و ملکشاه سلجوقى زمام امور مملکت فارس را به دست گرفت، سنقر بن مودود سلغرى که در کهگیلویه اقامت داشت بر ملکشاه خروج کرد و توانست ملکشاه را شکست دهد و جاى او را بگیرد. وى پس از دستیابى به قدرت، خود را اتابک مظفر الدین سنقر خواند و چندین بار یعقوب بن اتابک ترکمانى (اتابک شُمله) را که از خوزستان به فارس لشکر کشیده بود شکست داد. سنقر بن مودود حدود چهارده سال (تا سال ۵۵۶ ه .ق) بر این دیار حکومت کرد.

چگونگى قدرت یافتن اتابکان لر

در زمان حکومت اتابک مظفرالدین سنقر فردى به نام ابوطاهر در دستگاه او خدمت مى‏کرد که به دلیل شجاعت به تدریج مرتبه‏اى بلند یافت و مورد توجه اتابک فارس قرار گرفت. اتابک سنقر که با حکام شبانکاره خصومت داشت، ابو طاهر را با سپاهى گران به سرکوبى آنها فرستاد. ابو طاهر این مأموریت را با شجاعت و موفقیت به انجام رساند و سنقر براى پاداش این خدمت، حکمرانى کهگیلویه را به وى داد و بنا به درخواست ابو طاهر او را براى فتح لرستان روانه آن دیار ساخت. ابو طاهر این مأموریت را به پایان رساند، اما پس از این موفقیت‏ها دعوى استقلال کرد و با سنقر به جنگ پرداخت و بالاخره در سال ۵۵۰ ه .ق خود را اتابک خواند و حکومت مستقلى را بنیان نهاد که با عنوان اتابکان لر بزرگ در تاریخ شناخته شده‏اند. اتابکان لر بزرگ از این تاریخ تا سال ۸۲۷ ه .ق یعنى نزدیک به ۲۷۷ سال بر ناحیه لر بزرگ یعنى منطقه کهگیلویه و چهارمحال و بختیارى حکومت کردند و مرکز حکومت آنها شهر کنونى ایذه بود.

در قرن ششم هجرى که اتابکان بر منطقه لر بزرگ حاکم شدند، مملکت فارس نیز به پنج کوره تقسیم شده بود و قسمت عمده این سرزمین که امروزه استان کهگیلویه و بویراحمد را تشکیل مى‏دهد در این مقطع تاریخى جزء شاپور خره محسوب مى‏شد و تقریبا به جز بخشى از منطقه بهمئى گرمسیر، بقیه مناطق استان جزء این کوره به حساب مى‏آمدند. ابن بلخى نیز در قرن ششم هجرى از مناطقى به نامهاى جنبد ملغان، صرام و بازرنگ، سیم تخت، بلاد شاپور (میان پارس و خوزستان)، زیر و کوه جیلویه در حوزه کوره شاپور خره نام برده است.

دوره تیموریان

نحوه برخورد تیمور گورکانى با مردم منطقه کهگیلویه و بویراحمد و متقابلاً مقاومت مردم این منطقه در مقابل تیمور چندان روشن نیست. در کتاب «منم تیمور جهانگشاه» نوشته مارسل بریون فرانسوى آورده است که عمر شیخ بهادر فرزند امیر تیمور که به دستور پدر بر منطقه فارس فرمانفرمایى مى‏کرد به دست بویراحمدیها به قتل رسید. در نتیجه امیر تیمور به آنجا لشکر کشى کرد و مردم آنجا را قتل و عام کرد. امیر تیمور در سال ۸۰۷ ه .ق مرد و ممالک متصرفى خود را قبل از مرگ میان فرزندانش تقسیم کرد. این دوره مقارن بود با رشد و قدرت گرفتن طوایف قراقویونلو و پس از آن آق‏قویونلو، به این دلیل وضع منطقه کهگیلویه از سال ۸۲۷ که اتابکان لر سرنگون شدند تا ۹۰۷ که سلسله صفویه تأسیس شد، چندان روشن نیست. در این فاصله زمانى ۸۰ ساله، ایران عرصه تاخت و تاز و منازعات طوایف قراقویونلو با همدیگر و با جانشینان تیمور بود و هیچ کدام از آنان قادر به اعمال سلطه بر منطقه کهگیلویه و بویراحمد نشدند.

ولى تیموریان به تدریج موقعیت خود را در لرستان تحکیم نموده و سرانجام در سال ۸۳۷ اتابک لر بزرگ منقرض گردید پس از اینکه اتابک لر بزرگ از میان برداشته شد، رؤساى طوایف مختلف قدرت را در دست گرفتند دیگر پس از سقوط اتابکان، سلسله دیگرى نتوانست مرزهاى منطقه لر بزرگ را به صورت یکپارچه نگه دارد. از مجموعه تاریخى عهد تیموریان در این استان چنین استنباط مى‏شود که همواره بین اهالى این منطقه با تیموریان کشت و کشتار و کینه شدید حکمفرما بوده است، زیرا علاوه بر کشتن شیخ عمر، امیر زاده رستم در سال ۸۰۲ ه .ق لرهاى کوه گیلویه را غارت کرد، و در سال ۸۳۰ ه .ق شخصى نمد پوش به نام احمد لر، کاردى به شکم شاهرخ فرزند تیمور زد، اما به واسطه ضخامت لباس کارى نگشت و احمد را پاره پاره کردند. شاید به یاد او از آن تاریخ به بعد این محل را بویراحمد (یعنى به یاد احمد) گفته باشند.

دوره صفویه

در دهه اول قرن دهم ه .ق فرزندان صفى الدین اردبیلى موفق به پایه گذارى سلسله صفوى شدند که این سلسله رسما از سال ۹۰۷ تا سال ۱۱۳۵ ه .ق ادامه یافت. آنها به منازعات مذهبى پایان داده و شیعه را مذهب رسمى کشور اعلام نمودند و تمام اقوام ایرانى را متحد و حکومت ملوک الطوایفى را از ایران برچیدند. پیش از تأسیس سلسله صفویه، منطقه‏اى که به عنوان استان ارجان شناخته مى‏شد به دو منطقه پشتکوه (کهگیلویه و بویراحمد) و زیر کوه تقسیم مى‏شد.

از دوران شاه طهماسب اول (۹۸۴ـ۹۳۰) مملکت ایران به ۱۳ ایالت تقسیم و ایالت ارّجان که قبلاً ضمیمه فارس بود، مجزا شد و به عنوان ایالت کهگیلویه رسما به صورت حاکم نشینى مستقل درآمد و یکى از ایالتهاى مهم کشور را تشکیل داد. در دوره صفویه، بزرگان طوایف قزلباش صاحبان واقعى قدرت بودند و مأموران عالى رتبه دربارى و حکام ایالات از میان آنان برگزیده مى‏شدند. به همین مناسبت بخشى از ایل افشار که یکى از ایلات تشکیل دهنده قزلباش بود به ایالت کهگیلویه منتقل شد و سران این ایل تا ۱۰۰۵ ه .ق زمام امور کهگیلویه را در دست داشتند.

در دوره ۲۴۳ ساله حکومت صفویه، سلاطین این سلسله براى منطقه کهگیلویه و بویراحمد اهمیت شایانى قایل بودند. این امر به دلیل موقعیت سوق الجیشى این منطقه از یک سو و استعداد و توان رزمى و نظامى مردم دلاور آن در حراست از میهن از سوى دیگر بوده است و به همین دلیل بیش از هفتاد سال یعنى از سال ۹۳۰ تا ۱۰۰۵ ه .ق حاکمیت این منطقه را به سران افشار که مورد اعتماد کامل دستگاه سلطنت بود، سپردند.

ظهور قلندر در کهگیلویه و بویراحمد

در سال ۹۸۵ ه .ق شاه اسماعیل دوم به نحو مرموزى به قتل رسید و فرزندش سلطان محمد میرزا (معروف به سلطان محمد خدابنده) جاى او را گرفت. در این اثنا فردى در میان مردم کهگیلویه ظاهر شد و ادعا کرد که شاه اسماعیل دوم به قتل نرسیده و شاه اسماعیل واقعى خود اوست که توانسته به نحوى از توطئه قتل، جان سالم بدر برد. مردم منطقه کهگیلویه حرف او را باور کردند و به دور او گرد آمدند و سپاهى عظیم تشکیل دادند.

این امر منجر به شورشى عظیم گشت که در آن حداقل چند تن از حکام کهگیلویه از جمله خلیل خان و دو پسرش به نام رستم بیک و على سلطان به قتل رسیدند. همین که خبر کشته شدن حکام و تصرف مجدد دهدشت به دست قلندر به گوش سلطان محمد خدابنده رسید، اسکندر خان برادر زاده خلیل خان را به حکومت کهگیلویه منصوب و او را به دفع فتنه قلندر مأمور ساخت. همچنین امت خان، بیگلر بیگى فارس و امراى ذوالقدر را به کمک اسکندر خان، مأمور ساخت.

اسکندر خان با کمک این نیروها توانست طایفه افشار را که متفرق و آواره شده بودند گرد آورده و سازمان دهد و به دهدشت که مقر قلندر بود حمله کند. در این شرایط دهدشت به محاصره قواى اسکندر خان در آمد و هواداران قلندر به تدریج از اطراف او پراکنده شدند. طوایف ذوالقدر که از تنهایى قلندر آگاه شده بودند توانستند وارد شهر شوند و به قلع و قمع هواداران وى بپردازند و قلندر را دستگیر کنند. آنها قول داده بودند که او را زنده به دربار صفوى بفرستند، اما افراد طایفه افشار که به دلیل حوادث قبل و رفتار قلندر با آنها، خشم بسیارى از او در دل داشتند همین که به او دست یافتند او را به قتل رساندند و سر او را به دربار شاه فرستادند. بدین گونه پس از حدود دو سال نبرد و کشته شدن چند تن از حاکمان و ریخته شدن خون صدها نفر از توده مردم، این غائله پایان یافت.

اسکندر خان که توانسته بود قلندر را از میان بردارد همچنان کهگیلویه را در دست داشت. اما دوران حکومت او چندان طول نکشید، زیرا جمعى از سران ایل افشار به شاهقلى بیگ فرزند خلیل خان مقتول حاکم سابق کهگیلویه پیوستند و او را به ریاست خود پذیرفتند و به تدریج وى را وادار به قتل اسکندر خان کردند. در این میان حسن بیگ فرزند عبدالطیف بیک افشار، ریاست و حکومت شاهقلى خان را به رسمیت نشناخت و خود ادعاى ریاست کرد. بدین گونه براى مدت چند سال نوعى بلاتکلیفى در امور حکومتى و مسائل منطقه به وجود آمد و شاهقلى خان و حسن بیک هر دو در امور ملاحظه مى‏کردند و منطقه به نحوى غیر رسمى میان آن دو تقسیم شده بود. در این اثنا حسن بیگ یا حسن خان افشار نیز سر به شورش برداشته بود و با دولت مرکزى همکارى نمى‏کرد. در سال ۹۹۸ ه .ق اگر چه شاه در تدارک حمله به ترکان ازبک بود ولى قنبر خان شاملو را مأمور کهگیلویه کرد. با ورود قنبر خان، حسن خان، اظهار اطاعت کرد و با هدایا و پیشکشهاى شایسته و چند رأس اسب و استر به اتفاق قنبر خان وارد اصفهان شد و مورد عنایت شاه واقع گشت.

در غیاب حسن خان، شاهقلى خان و سایر خوانین کهگیلویه فرصت را غنیمت شمردند و به تحکیم قدرت خود پرداختند و حسن خان در بازگشت درگیر مبارزه با شاهقلى خان و سایر خوانین گردید. سرانجام در سال ۹۹۹ ه .ق حسن خان افشار توانست پس از قتل شاهقلى خان، حکم ایالت کهگیلویه و بویراحمد را دریافت کند، اما ظاهرا وى با زوار کربلا بدرفتارى مى‏کرد و علاوه بر آن، هر کدام از احکام دربار را که به نفع خود نمى‏دانست نادیده مى‏گرفت. در نتیجه شاه عباس، حسن خان را عزل و حکومت کهگیلویه را به امیر خان افشار که پیش از آن حاکم کازرون بود، سپرد.

بعد از حدود یک سال در سال ۱۰۰۴ عده‏اى از ایل افشار به ویژه طوایف اراشلو و کندورلو از اطاعت امیر خان سرپیچیدند و در رامهرمز که در آن زمان یکى از قصبات کهگیلویه محسوب مى‏شد گرد آمدند و ابوالفتح بیگ نواده خلیل خان افشار را حاکم خود تعیین نمودند. شاه عباس، مهدیقلى خان شاملو حاکم شوشتر را مأمور سرکوب آنها نمود که در نتیجه بین رامهرمز و شوشتر بین طرفین نزاع درگرفت و مهدیقلى خان شکست خورد و شاه عباس در سال ۱۰۰۵ ه .ق حکومت کهگیلویه را به صورت ضمیمه فارس به الله وردى خان سپرد و او را مأمور تنبیه و تسلیم متمردان گردانید.

الله وردى خان در کهگیلویه مشغول حل و فصل امور بود که شاه عباس پیکى فرستاد و او را براى حمله به ازبک‏ها احضار کرد. الله وردى خان، ارچین سلطان را حاکم آنجا قرار داد و خود عازم شیراز گردید. در همین اثنا از کهگیلویه به او خبر رسید که الوار کهگیلویه از اطاعت حاکم سرپیچى کرده و سر به شورش برداشته‏اند. الله وردى خان به سرعت عازم کهگیلویه شد و به سرکوبى خوانین و شورشیان پرداخت و پس از برقرارى آرامش ارچین سلطان را عزل و حکومت کهگیلویه را به همدم بیگ سپرد.

در دوره حکومت همدم سلطان، در فاصله سالهاى ۱۰۰۶ تا ۱۰۱۲ ه .ق، ملا هدایت آرندى ادعاى مهدویت کرد و به قیامى سیاسى دست زد. وى قبل از آمدن به دهدشت مدتى نزد شیخ حبیب الله بصرى درس آموخته بود و توانست با اظهار برخى مطالب و برخى اقدامات به ظاهر خارق العاده، نظر مساعد عوام الناس منطقه را به خود جلب کند و از مریدان خود خواست در آرند معبدى برایش بنا کنند. به تدریج بر تعداد طرفداران او افزوده شد و مردم از مناطق مختلف کهگیلویه به دیدار او مى‏آمدند. وى براى مناطق مختلف کهگیلویه نماینده و حاکم گمارد، از جمله منطقه بلاد شاپور و چرام را به یکى از مریدان خود سپرد و کلیان (منطقه امام‏زاده سید طلحه کنونى) را به سلطان شاه کور آرندى بخشید.

وقتى قضیه ملا هدایت به اطلاع همدم سلطان رسید به یکى از ملازمان خود دستور داد تا بساط او را برچیند. مأمور همدم سلطان موفق شد با تدبیر و تزویر ملا هدایت را به دهدشت به حضور همدم سلطان ببرد. در دهدشت ملا هدایت را بر گاو سوار کردند و بعد از گرداندن در شهر او را به قتل رساندند. بدین گونه قیام ملا هدایت به پایان آمد و از این تاریخ به بعد مردمان منطقه کهگیلویه و بویراحمد تحت ریاست همدم سلطان به آرامش نسبى دست یافتند. گذشته از این، در دوره صفویه هرگاه منطقه کهگیلویه از امنیت داخلى برخوردار بود، نه تنها در حل مسائل مهم داخل مملکت اثر چشمگیر داشتند، بلکه در جنگ‏هاى خارجى و نبرد با بیگانگان و براى حفظ استقلال و تمامیت کشور نیز خدمات شایان توجهى انجام داده‏اند.

براى مثال در جریان حوادث سال ۱۰۳۱ که امام قلى خان توانست جزایر قشم، هرمز و متعلقات آنها را از پرتغالى‏ها باز پس گیرد، نیروهاى دلیر منطقه کهگیلویه و بویراحمد حضور مؤثرى داشتند.

هجوم افغانهابه کهگیلویه و بویراحمد

در اواخر دوره صفویه و در زمان سلطنت شاه سلطان حسین (۱۱۰۵ـ۱۱۳۵ ه .ق) که حکومت این خاندان به نهایت ضعف رسیده بود، محمود افغان تصمیم به حمله به اصفهان پایتخت صفویه گرفت و سرانجام در سال ۱۱۳۵ موفق به تصرف اصفهان و عزل شاه سلطان حسین گردید. در این میان طوایف ساکن کهگیلویه نیز گذشته از داعیه دفاع از وطن، به دلیل شیعه بودن خاندان صفوى از آنها حمایت مى‏کردند. زمانى که محمود افغان مشغول محاصره اصفهان بود، على قلى بیگ که علاوه بر وزارت شیراز، بیگلربیگى کهگیلویه را نیز عهده‏دار بود، دستور یافت که به جمع آورى سپاه بپردازد و به سوى اصفهان حرکت کند. سپاه سه هزار نفرى کهگیلویه به سوى اصفهان رهسپار بود که در حوالى کوه‏هاى اورچینى به ساربانان افغان برخوردند و طى زد و خوردى حدود دو هزار شتر آنها را تصاحب نمودند. چند روز بعد از این نبرد دو باره خبر رسید که خان کهگیلویه و بویراحمد با ده هزار سوار براى نبرد با محمود افغان به سوى اصفهان حرکت کرده است. با ورود سپاه کهگیلویه به عرصه جنگ، محمود افغان تصمیم گرفت فرماندهى حمله به این سپاه را شخصا به عهده بگیرد. در جنگى که بین این دو نیرو درگرفت سپاه کهگیلویه با تحمل حدود دو هزار نفر قربانى، ناگزیر به عقب نشینى شد. محمود افغان بعد از تسخیر اصفهان در سال ۱۱۳۶ با سپاهى عظیم به کهگیلویه تاخت. ایلات لر در این مسیر تعداد زیادى از سپاهیان او را به قتل رساندند، اما محمود همچنان به هجوم خود ادامه داد تا به دهدشت رسید. سکنه دهدشت متوارى شدند و در بهبهان استقرار یافتند.

محمود از دهدشت گذشت و به محاصره بهبهان پرداخت. بهبهان در این هنگام مرکز قواى کهگیلویه محسوب مى‏شد. بنابراین تصرف این شهر، مقدمه و شرط لازمى براى مطیع کردن ایلات کهگیلویه به حساب مى‏آمد. مقاومت میرزا قوام الدین طباطبایى کلانتر بهبهان از یک سو و حمایت دلیرانه ایلات کهگیلویه و بویراحمد از وى و حملات پى در پى آنها بر سپاهیان محمود و قطع راههاى ارتباطى آنها موجب شد که محمود افغان پس از چندین ماه محاصره بهبهان، کارى از پیش نبرد و با دادن کشته‏هاى بسیار، عملاً شکست خود را بپذیرد و با سرشکستگى به اصفهان باز گردد. محمود بر اثر این واقعه، کینه مردم این خطه را به دل گرفت و همواره مصمم بود که انتقام این شکست خفت بار را بگیرد. از این رو در سال ۱۱۳۷ ه .ق به امام قلى خان شاملو والى لارستان فرمان داد که با تمام قوا براى تنبیه مردم کهگیلویه و تسخیر بهبهان عزیمت کند. امام قلى خان نیز با سپاهى عازم منطقه شد و به محاصره بهبهان پرداخت. ولى این بار نیز مقاومت مردم دوران محاصره را طولانى کرد. سرانجام امام قلى خان نیز در مأموریت خود شکست خورد و دست از محاصره بهبهان کشید.

دوره افشاریه

در سال ۱۱۴۹ ه .ق، در حالى که هنوز چند ماهى از سلطنت نادر نگذشته بود، علیمردان خان از سران ایل چهار لنگ بختیارى، با بهره‏گیرى از علاقه مردم به خاندان صفوى، آنها را بر ضد نادرشاه تحریک کرد و سر به شورش برداشت. نادر شاه در جهت سرکوب این شورش از نیروهاى کهگیلویه و بویراحمد کمک خواست و آنها توانستند این شورش را سرکوب کنند. در سال ۱۱۵۲ ه .ش نادر شاه به سپاه کهگیلویه و بویراحمد دستور داد که براى سرکوبى خدایار خان عباسى در سند هندوستان، به سپاه او ملحق شوند. خدایار خان زمین‏دار سند بود و با آنکه پس از تصرف هندوستان، سند نیز جزو مملکت ایران محسوب مى‏شد، خدایار خان از اطاعت نادر شاه سر باز زد. از این رو نادر شاه تصمیم به حمله گرفت و به کمک نیروهاى دلیر کهگیلویه و بویراحمد خدایار خان را شکست داد. نیروهاى کهگیلویه و بویراحمد در نبردهاى نادر شاه با دولت عثمانى نیز او را یارى دادند و در این جنگ شجاعت بسیارى از خود نشان دادند، به گونه‏اى که در عقب راندن نیروهاى عثمانى نقش چشمگیرى داشتند.

دوره زندیه

پس از مرگ نادر شاه در سال ۱۱۶۰ ه .ق، کشمکش و نبرد میان مدعیان قدرت آغاز شد. سرانجام کریم خان زند در سال ۱۱۶۳ ه .ق، به سلطنت رسید. اما آزاد خان افغان، فتحعلى خان افشار و محمد حسن خان قاجار در مقام مهمترین مدعیان قدرت تا سالها با کریم خان زند به نبرد پرداختند. در طول این مبارزات، کریم خان که بیش از پیش به موقعیت استراتژیکى منطقه کهگیلویه و بویراحمد پى برده بود و این منطقه را شاهرگ حیاتى راههاى ارتباطى خوزستان، بختیارى، لرستان به حساب مى‏آورد، تسلط بر این سرزمین را هدف مهم سیاسى نظامى خود قرار داد و در صدد بود تا در اولین فرصت به این هدف خود دست یابد. در سال ۱۱۷۰ ه .ق که دو تن از حریفان کریم خان به نامهاى آزاد خان و محمد حسن خان در ارومیه درگیر جنگ با همدیگر بودند، کریم خان فرصت را براى پرداختن به امور کهگیلویه مناسب دید. از این رو در بهار سال ۱۱۷۰ سپاه زند ابتدا به خوزستان رفت و طایفه بنى کعب و رئیس آنها شیخ عثمان را تسلیم کرد و پس از آن به سرعت جبهه دوم لشکر کشى را با هجوم به سوى بهبهان گشود.

کلانترى بهبهان در این زمان در دست میرزا على رضا خان طباطبایى بود که پس از میرزا قوام الدین به این سمت منصوب شده بود. میرزا علیرضا گرایش به خاندان افشار داشت و از اوامر کریم خان اطاعت نمى‏کرد. علاوه بر این، بهبهان در این ایام مرکز الوار و کوه نشینان کهگیلویه محسوب مى‏شد که بعد از مرگ نادر شاه همواره حکومت‏ها را به مبارزه مى‏طلبیدند. بالاخره سپاه زند بهبهان را محاصره کرد. کریم خان پس از محاصره شهر، قاصدى فرستاد و وعده خوش رفتارى و تأمین جان به آنان داد ولى فرمانده نیروهاى لر پیشنهاد کریم خان را رد کرد، در نتیجه کریم خان بر شدت حملات خود افزود. اما پس از چندین ماه نتوانست شهر را تصرف کند. تا اینکه در زمستان سال ۱۱۷۰ ه .ق یکى از سران نیروى بهبهان به نام رئیس على رضا قنواتى، که ظاهرا با میرزا على رضا طباطبایى عداوت داشت، محرمانه با اردوى زند سازش کرد و شب هنگام کنترل قسمتى از حصار شهر را به نیروى کریم خان وا گذاشت و بدین گونه شهر به تصرف نیروهاى زند در آمد. میرزا على رضا خان به شیراز تبعید شد و قنواتى به پاس خدمتش، لقب «خانى» دریافت کرد و به جاى او منصوب شد.

در سال ۱۱۷۸ ه .ق که کریمخان زند از فارس به شیراز مى‏رفت، اهالى لیراوى [شامل طیبى و بهمئى و لیراوى] اظهار اطاعت نکردند، کریمخان دستور سرکوبى آنها را داد، لیراویها مجبور شدند، به طرف ماهور میلاتى مهاجرت کنند، قشون کریمخان به تعقیب آنها رفت، برخى را کشتند، اموالشان را بردند و بعضى را اسیر کردند و اسیران را در چهار فرسخى بهبهان کنار رودخانه خیر آباد، به خان زند عرضه داشتند، وى حکم قتل آنها را صادر کرد و از سرهاى آنها کله منارى را بر پا نمود. سپس از راه باشت و فهلیان و دشمن زیارى ممسنى و قریه خلار گذشته و در ماه صفر سال ۱۱۷۹ وارد شیراز گردید. کریمخان زند کوه گیلویه را به دو قسمت زیر کوه و پشتکوه تقسیم کرد، قسمت زیر کوه را ضمیمه بهبهان نمود و اداره آن را به علیرضا قنواتى بهبهانى سپرد، قسمت پشتکوه را به هیبت الله خان که از یاران قدیمى و کلانتر باشت و باوى کوه گیلویه بود واگذار کرد. خشونتى که کریمخان درباره لیراویها نشان داد، نظیرش حتى در دوران نادرى نیز دیده نشده است. از سالهاى ۱۲۰۴ به بعد که میان لطفعلى خان آخرین شاه زند و آقا محمد خان قاجار نبرد قدرت در جریان بود، نیروهاى ایل بویراحمد به فرماندهى کى ملک و فرزندانش و محمد على خان برائى از شاه زند حمایت مى‏کردند. اما سران بویراحمدى‏ها همین که آثار شکست را در سپاه زند مشاهده کردند و آینده آنان را تاریک دیدند، در اولین فرصت در شیراز به حضور خان بابا خان که در این موقع ولیعهد و والى فارس بود، رسیدند و همبستگى خود را اعلام کردند.

دوره قاجاریه

دوره قاجاریه در سال ۱۲۰۹ ه .ق با شکست قطعى لطفعلى خان زند و سرنگونى بقایاى زندیه به دست آقا محمد خان قاجار و به سلطنت رسیدن وى آغاز مى‏شود. پس از آنکه آقا محمد خان در سال ۱۲۱۱ به قتل رسید، فتحعلى شاه توانست با تدبیر و کمک حاج ابراهیم خان کلانتر بر مدعیان سلطنت غلبه یابد و به سلطنت برسد. حاج ابراهیم خان که در مقام صدر اعظم در دستگاه سلطنت قدرت فراوان داشت، بسیارى از منسوبان خود را به مناصب سیاسى گمارد. از جمله در سال ۱۲۱۳، حکومت کهگیلویه را به برادرش محمد حسین خان سپرد. بعد از اینکه فتحعلى شاه در سال ۱۲۱۵ نسبت به حاج ابراهیم خان صدر اعظم خشمگین شد وى را به قتل رساند، در پى آن تمام بستگان وى را که عهده دار مناصبى در امور حکومتى بودند عزل و یا به قتل رساند.

در پى این سیاست، فتحعلى شاه، على خان آقاى قاجار را مأمور قتل محمد حسین خان کرد. پس از قتل محمد حسین خان، امور دیوانى کهگیلویه به میرزا سلطان محمد خان سپرده شد. این وضعیت تا سال ۱۲۱۷ ادامه داشت و در این مدت برخورد خاصى میان سران کهگیلویه و حکام دولتى پیش نیامد. در سال ۱۲۱۷ حکومت کهگیلویه و بهبهان به صادق خان آقاى قاجار سپرده شد. در حدود سال ۱۲۱۸ برخوردى میان صادق خان و سران کهگیلویه اتفاق مى‏افتد، بدین گونه که صادق خان بدون هماهنگى با حکومت مرکزى، سران کهگیلویه و بهبهان را از جمله، محمد طاهر خان بویراحمدى، شریف خان بابویى، کریم خان دشمن زیارى و میرزا سلطان محمد خان بهبهانى و پسرش میرزا اسماعیل خان را به دهدشت فرا مى‏خواند و به اتهام طرح نقشه بر ضد حکومت مرکزى آنان را از دو چشم کور مى‏کند. فتحعلى شاه پس از اطلاع از این واقعه، صادق خان را از حکومت کهگیلویه و بویراحمد عزل و تمام مواجب و رسوم او را قطع کرد و حکومت کهگیلویه را کلاً به میرزا سلطان محمد خان تفویض کرد.

میرزا سلطان محمد خان تا پایان عمر به حکومت کهگیلویه و بهبهان منصوب بود و پس از وفات او پسرش میرزا منصور خان جاى او را گرفت و کلیه امور حکومتى را به برادر کوچکتر خود میرزا قوما سپرد. در جنگى که بین میرزا منصور خان و دامادش نجفقلى میرزا در گرفت دست میرزا منصور خان از امورات حکومتى کوتاه گشت و او و عیالش به شیراز تبعید شدند.

اما بعد از چندى میرزا منصور خان با همکارى و مساعدت سران کهگیلویه، حکومت کهگیلویه و بهبهان را دوباره به دست گرفت و تا پایان عمر فتحعلى شاه و حتى چند سال در دوران محمد شاه، این سمت را به عهده داشت. بعد از مرگ وى فرزندش میرزا سلطان محمد خان دوم جانشین پدر شد و امور حکومتى را به عموى خود میرزا قوما واگذاشت.