• تاریخ: سه شنبه، ۲۹ دی، ۱۳۹۴ - ساعت ۸:۵۹
  • شناسه خبر: 3201

زندگی نامه سردار شهید ستار محمودی

در سومین روز از خرداد ۱۳۵۴ و به فاصله ی کوتاهی بعد از آنکه ایل در حال کوچ محمیدی، به پشت کوه «رنج» رسید، در یورد خاک دانه و در سیاه چادر به دنیا آمد

کوه رنج، بلند ترین قله ی ممسنی با ارتفاعی بالغ بر سه هزارمتر از سطح آب های آزاد، در مقابل دیدگان سیاه چادر نشینان کم بضاعت اما صبور و زحمت کش قد کشیده بود تا کبک هایش برای مردمانش آواز خوانی کنند.
و ستار در دامن چشمه ها و گل پونه های همین دیار بزرگ شد و قد کشید.

شهید ستار محمودی
آن سال ها دانشسرای عشایری تازه باب شده بود و پدر و مادر ستار هم مثل همه ی پدر و مادرها، از شوق این که زودتر ستار را به مدرسه بفرستند و فرزند را به کاروان دانشسرای عشایری برسانند، آرام و قرار نداشتند. روی همین حساب، شناسنامه را دو سال بزرگتر گرفته بودند. اما سه سال بعد، انقلاب شد و ساز و کار دانشسرای عشایری به هم ریخت.
ستار چهار سال و چارماه بیشتر نداشت که به مدرسه رفت. امری که بعدها باعث گلایه ی او شده بود و مرتب از سختی آموختن برای کودکی چهار ساله می گفت.
دوران ابتدایی و راهنمایی را در روستای مهرنجان سپری کرد. و در همان دوران راهنمایی بود که برادر بزرگش عبدالرسول محمودی که دانشجوی سال آخر تربیت معلم آب باریک شیراز بود، در عملیات بیت المقدس ۳ و در قله ی گوهجار جبهه ی شمال غرب به شهادت رسید. این سنگین ترین ضربه ی روحی بود که ستار در آن زمان دریافت کرد.
اما ستار دست از کار و تلاش نکشید و همچنان درس خواند و فوتبالیست دیار خود بود.
دبیرستان را تمام کرد و در رشته ی ادبیات فارسی دانشگاه شیراز قبول شد.
در همین برهه در کنار فوتبال، ورزش ژیمناستیک را هم دنبال کرد و به فاصله ی کوتاهی سر آمد این رشته ی ورزشی شد. طوری که توانست در مسابقات دانشجویان کشور که در تبریز برگزار شده بود، مقام آور باشد.
بعد از پایان دوره ی دانشگاه، به دلیل کمبود شغل و نبود استخدام، مدتی را بیکار بود. ایامی که بر ستار بسیار سخت گذشت. اما گویا خداوند برای او که همیشه عاشق مجاهدت بود، راه درستی مقدر کرده بود. او توانست بعد از ماه ها تلاش و کوشش و دوبار سفر به تهران، وارد نیروی دریایی سپاه شود. خیلی زود در این وادی نیز
درخشید و به عنوان استاد موشک دوش پرتاب، در منطقه یکم نیروی دریایی سپاه مشغول شد. در همبن برهه بود که در دو ‌رشته ی ورزشی شنا و تکواندو، تلاش کرد. در رشته ی شنا، استاد شد و در تکواندو دان ۲ گرفت.
در کنار ورزش و نظامی گری، درس و دانشگاه را هم دنبال کرد و در رشته ی مدیریت از دانشگاه پیام نور قشم، فوق لیسانس گرفت.
با شکل گیری منطقه پنج نیروی دریایی سپاه در بندر لنگه، به درخواست فرمانده آن، ستار را نیز از بندر عباس به لنگه بردند و به عنوان مسول بازرسی منطقه ۵ معرفی کردند. اما ستار بیشتر از آنکه دلبسته ی کار اداری باشد، عاشق کار صفی و عملیاتی بود و لذا به درخواست خودش به عنوان فرمانده پدافند هوایی منطقه ۵ مشغول شد تا دیگر بار با موشک های دوش پرتاب همنشین باشد. او در این وادی به قدری مهارت داشت که توانست در رزمایش پیامبر اعظم صلوات الله علیه، برای اولین بار از روی شناور در حال حرکت، پهباد آموزشی را شکار کند. امری که تحسین همه ی فرماندهان حاضر در صحنه را به دنبال داشت.
با شروع بحران های منطقه، ستار در آرزوی پیوستن به مدافعان حرم بی تابی می کرد. در دشوار ترین شرایط مأموریت یمن گرفت. اما او بیشتر از همه آرزوی پیوستن به مدافعان حرم حضرت زینب سلام الله را داشت. به درجه ی سرهنگی و دنیای رفاه و آسایش تعلق خاطر نداشت. آزویی که در بیست و هفتمین روز از آبان۹۴ برآورده شد و ستار توانست داوطلبانه در سوریه حضور پیدا کند. اما ظاهرا او برای بازگشت نرفته بود. شهادت آرزوی دیرینه اش بود. در شانزده آذر و بعد از چهار شبانه روز تلاش و مجاهدت در آزادسازی چند شهرک و روستا، با اثابت موشک کورنت به خودروی حامل این مجاهد بزرگ، به همراه دو تن دیگر از همراهانش به شهادت رسید.
دوستانش می گویند: او با وجودی فرمانده بود، شب قبل از شهادت به جای همه ی افراد نگهبانی داد و تا صبح روز شانزدهم بیدار بود. در آن روز هم از صبح تا نزدیک غروب که پیروزی حاصل شد، لحظه ای دست از تلاش و جنگیدن بر نداشت. با تاکتیکی که در یک مورد به کار برد، توانست از تلفات و اسارت حتمی هفتاد نفر از نیروهای خودی جلوگیری کند…
همزمان با فرا رسیدن غروب بود که خورشید شهادت بر پهلوان نام آور زاگرس طلوع می کند و به صبح دل انگیز آرزوی دیرینه اش لبخند می زند…

روحش شاد و یادش گرامی باد

پنل اس م اس رایگان
  1. محسن گفت:

    در خون خفته که نگذارد حاشا از حریم زیــــنــــب یک آجر فقط کم گردد ، یا زیـــنـــب
    شادی روح این بزرگ مرد زاگرس صلوات.
    هر کسی که این کامنت را می خواند ۲۰ صلوات بفرستد و ثواب آن را به روح این بزرگ مرد تقدیم کند.
    اللهم صل علی محمد و آل محمد…..

  2. حمید گفت:

    السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
    ستارجان شهادتت مبارک

  3. حمید گفت:

    مهرنجان به داشتن چنین فرزندانی به خود می بالد.
    پروردگارا خودت مواظب فرزندانش باش.

  4. محسن گفت:

    درود خدا بر دلاور مرد کوهای سر به فلک کشیده زاگرس.
    روحش شاد ویادش گرامی