کد خبر : 23828
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۶ - ۱۷:۳۰
چاپ خبر دیدگاه‌ها برای برشی از کتاب پهلوان زاگرس, زندگی شهید ستار محمودی بسته هستند

برشی از کتاب پهلوان زاگرس, زندگی شهید ستار محمودی

برشی از کتاب پهلوان زاگرس, زندگی شهید ستار محمودی

تازه سمند را پارک کرده‎ام که این بار شمارۀ مدیر "سایت دیار ممسنی" می‎افتد رو گوشی‎ام. مُرددم که جواب بدهم یا ندهم. تردید ندارم که محسن هم دنبال خبر است و شاید اگر جواب ندهم، خودش خبر را بگذارد روی سایت.

تازه سمند را پارک کرده‎ام که این بار شمارۀ مدیر "سایت دیار ممسنی" می‎افتد رو گوشی‎ام. مُرددم که جواب بدهم یا ندهم. تردید ندارم که محسن هم دنبال خبر است و شاید اگر جواب ندهم، خودش خبر را بگذارد روی سایت.  
– سلام آقا محسن… شما خوبید؟
– ممنونم شما چطورید؟ کجا هستید محمودی جان؟
– شیرازم… فرمایشی بود؟
– خواستم ببینم این شایعه چیه و ما چیکار کنیم؟ بزنیم خبر را یا نه؟
– نه ضرغامی جان… الآن که هنوز هیچی مشخص نیست.  
– ولی فضای مجازی پر شده از این خبر؛ حتی تو گروه خودت دارن تسلیت می‎گن.
همۀ غم‎های دنیا خراب می‎شود روی دلم. هر طور شده خودم را جمع می‌کنم و می‌گویم:« ولی فکر کنم نباید عجله کرد؛ به هر حال باید همۀ احتمالات را مد نظر داشت.»
– حاجی میل با خودت اما همه خبر دارن دیگه.
فقط می‌توانم بگویم:« الآن هیچی به ذهنم نمی‌رسه، هر جور صلاح می‌دونی آقا محسن.»
 چقدر رو در رو شدن با عباس برایم سخت می‌شود. راه دیگری نیست. باید از او شروع کنم و بعد با هم سراغ پدر و مادر برویم که در  باهنر جنوبی هستند و نباید حالا حالاها از این شایعۀ ویرانگر با خبر شوند.  
در که باز می‎شود، قیافۀ عباس حالم را خراب می‎کند. بی‎اختیار همدیگر را به آغوش می‌کشیم. صدای هق گریه بلند می‎شود. پشت سرش زنش هم گریه می‎کند. به شانه‎های مردانۀ عباس دست می‌کشم. نه من آن هفده سالۀ تعطیلات نوروز ۶۷ هستم و نه عباس کودکی که مدرسه نرود و مرتب بهانۀ عبدالرسول را بگیرد و هر بار به بهانه‎ای دست به سرش کنم. شکسته و درب و داغانم. مثل آن سال‎ها بی‎قرار نیستم و حس پرواز ندارم. بال‌هایم را با روسری خواهر و مادر نبسته‎اند. بال‎هایم این بار شکسته‎اند.  
چند بار عباس را می‎بوسم. شوری اشک پخش شده بر گونه‌هایش را مز مزه می‎کنم. انگار دوست دارم ریش نداشته باشد و این قدر هیکلی هم نباشد. خوش دارم همان عباس کوچک و صاف و سادۀ تعطیلات نوزوز آن سال پُر از خاطره باشد…
خودم گریه می‎کنم و از عباس می‌خواهم گریه نکند. خودم داد می‌زنم و از عباس می‎خواهم داد نزند. خوش دارم همۀ غم‌های ستار برای خودم باشد. اشک‌های این بچه‎ها غمم را افزون می‎کند.
فضا رفته رفته آرام و آرام‏تر می‎شود. این یعنی اگر حال هوای امروزم را مرور کنم، باید به خان چهارم فکر کنم. خان اول خودم بودم و خان دوم بچه‎هایم. پس عباس می‌تواند خان سوم باشد. با این حساب، اصل کاری‌ها هنوز مانده‎اند. سخت‌ترین جای کار، پدر و مادری پیر و مریض احوال هستند که باید با عباس سراغشان برویم. باز خیال مادری که فشار خون نا‎منظمی دارد و به مخیله‎اش نمی‎گنجد ستار‌اش در سوریه باشد، دلم را ریش می‎کند…  

 

❇️به قلم: محمد محمودی نورآبادی
✳️در حال تدوین- نشر شهید شیرازی


در کانال تلگرام پایگاه خبری دیارممسنی عضو شوید

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
نظرات بسته شده است.

نماد رسانه

logo-samandehi

اوقات شرعی